![]() ![]() ![]() |
|
|
![]()
دو برادر با هم در مزرعه
خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت
و دیگری مجرد بود .
داستان قول چراغ جادو:
یه روز مسوول فروش، منشی
دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو
روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن
میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و
میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق
بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی
ناپدید میشه و به ارزوش میرسه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می
خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای
آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا
هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
و کار کنن»!
|
|
|
|
|
|